تبليغاتX
Rain Boy


Rain Boy

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

سلام.

صندلی داغ نصیب من شده انگار . . . !

سعی میکنم به همه سوالات جواب بدم.


  ,



پی نوشت:

سادگی شخصیت از پیچیدگی افکار است  . . .!
درباره ادم  ها از سوالاتی که میپرسند قضاوت کنید
نه جواب های که میدهند. . . . !
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:23 توسط Rain boy| |

دختری پشت هزار تومانی نوشته بود:

پدر معتادم برای همین پولی که پیش توست

یک شب مرا دست صاحب خانه مان سپرد . . . !

خدایا چقدر میگیری که بگذاری شب اول قبر ،

قبل از اینکه تو از من سوال کنی من بپرسم  چرا . . . ؟!!!!



http://ontashgal1.persiangig.com/23463.jpg



پی نوشت:

کودکی که میداند دستان پینه بسته پدرش ،

تن فروشی خواهرش و گریه های مادرش از بی پولی است

در مدرسه چطور بنویسد علم بهتر از ثروت است . . . !؟!


نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 17:25 توسط Rain boy| |

چه سنت قشنگیه به دست اوردن دلا

خط کشیدن رو دفتر و جدول ضرب مشکلا


چه سنت قشنگیه کمک به مرگ غصه ها

همیشه مهربون شدن درست شبیه قصه ها


چه سنت قشنگیه چیدن هفت سین و دعا

سپردن سالی که رفت به دفتر خاطره ها. . .

___________________________________________________________

سلام به همه دوست های خوبم.

امیدوارم که حال همتون خوب باشه.

ممنون از همه دوستای که تو این 7 ماه اومدن و رفتن . . .

ممنون از همه اونایی که تو این مدت بهم کمک کردن . . .

ممنون از اونایی که به خاطر اونا من الان اینجام . . .

نمیخوام اسم چون اونوقت شرمنده دوستام میشم.

همه اونایی که از اولین روز مرداد ماه بهم سر زدن تا الان که 28 اسفند ماهه برام عزیزن.


امسال یعنی سال 90 برام خیلی سال خوبی بود.


خیلی دوست خوب پیدا کردم بخصوص تو دنیای مجازی.

خیلی چیزا رو هم ازشون یادگرفتم.

روز های خوبی رو هم گذروندم.

فقط اخرش یخورده تلخ بود که اونم مصلحت خداست...

روی هم رفته بیستمین بهار زندگیم خیلی پرمحتوا بود...

امیدوارم سالی که پیش رو داریم هم برای هممون خوب و خوش باشه.


خیلی حرف واسه گفتن دارم اما به قول سیاوش:

بیخیال حرفای که تو دلم جا مونده . . .


پی نوشت:

مهم نیست قفلا دست کیه!

مهم اینه که کلیدها دست خداست . . .

از ته دل براتون دعا میکنم تو این روزهای زیبای بارانی

شاه کلید تموم قفلا رو از خدا عیدی بگیرید. . .


پیشاپیش عید یاستانی رو بهتون تبریک میگم.


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 16:29 توسط Rain boy| |







ﺧـﻮاﺑـﻴـﺪي ﺑـﺪون ﻻﻻﻳـﻲ و ﻗﺼﻪ

‫ﺑﮕﻴﺮ آﺳﻮده ﺑﺨﻮاب ﺑﻲ درد و ﻏﺼﻪ

‫دﻳـﮕـﻪ ﻛـﺎﺑـﻮس زﻣـﺴﺘــﻮن ﻧﻤﻲﺑﻴﻨﻲ

‫ﺗﻮي ﺧﻮاب ﮔﻠﻬﺎي ﺣﺴﺮت ﻧﻤﻲﭼﻴﻨﻲ

 

‫دﻳﮕﻪ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﭼﻬﺮهﺗﻮ ﻧﻤﻲﺳﻮزوﻧﻪ

‫ﺟﺎي ﺳﻴـﻠﻲﻫﺎي ﺑﺎد روش ﻧﻤﻲﻣﻮﻧﻪ

‫دﻳﮕﻪ ﺑـﻴـﺪار ﻧﻤﻴﺸﻲ ﺑﺎ ﻧﮕﺮوﻧﻲ

‫ﻳﺎ ﺑﺎ ﺗﺮدﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺮي ﻳﺎ ﻛﻪ ﺑﻤﻮﻧﻲ

 

‫رﻓﺘﻲ و آدﻣـﻜﻬﺎ رو ﺟﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻲ

‫ﻗﺎﻧﻮن ﺟﻨﮕﻞ رو زﻳﺮ ﭘﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻲ

‫اﻳﻨﺠﺎ ﻗـﻬﺮن ﺳـﻴﻨﻪﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ

‫ﺗﻮ ﺗﻮ ﺟﻨﮕﻞ ﻧﻤﻲﺗﻮﻧﺴﺘﻲ ﺑﻤﻮﻧﻲ

‫دﻟﺘﻮ ﺑﺮدي ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺟﺎي دﻳﮕﻪ

‫اوﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺑﺮات ﻻﻻﻳﻲ ﻣﻴﮕﻪ

‫ﻣﻴﺪوﻧﻢ ﻣﻴـﺒﻴﻨﻤﺖ ﻳﻪ روز دوﺑﺎره

‫ﺗـﻮي دﻧـﻴﺎﻳﻲ ﻛـﻪ آدﻣـﻚ ﻧﺪاره


پی نوشت:

همه دوست دارند به بهشت بروند...

اما هیچ کس دوست ندارد بمیرد...!

بهشت رفتن جرات مردن میخواهد...


+: دیشب پدر بزرگ مادریم فوت کرد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:4 توسط Rain boy| |

يه شب كه من حسابي خسته بودم
همين‌جوري چشامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الهي برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد وزن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب ميكنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب ميكنه
ميگه :
چرا اينهمه رج ميكنيد؟
راهتون رو بيخودي كج ميكنيد؟
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جمع بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد كنيد
با فكرتون دنيا رو آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبركنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نيافريده باريك الله گفتم
من كه هواتونو هميشه داشتم
حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختيد
نشستيدو خداي جعلي ساختيد
هر كدوم ازشما خودش خدا شد
از ما و آيه‌هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟
اين همه دين و مذهبه دروغي؟
حقيقتا شماها خيي پستيد
خر نباشديد گاوو نمي‌پرستيد
از توي جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
ازاون قيافه‌هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي، هم از اجانب
گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست؟
پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست؟
چرا زن‌ها اينجوري بد لباسن؟
مردي غيرتي كجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش مي‌چرخن ، نميدونم چشه؟
آهان ، ميخواد يواشكي جيم بشه
ديد يكمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيهه بشكه نفت
يهو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ايست دادن
يارووانستاد ، تا جلوش واستادن
فوري درآورد واسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوريا لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده!
اگه نرم حوري دلگير ميشه
تور خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردن
توي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر مي‌زد
داشت روي اعصابا تلنگر مي‌زد
خدا بهش گفت: ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اينهمه آدم رو معطل نكن
بگير بشين اينقده كل‌كل نكن
يه عالمه نامه دارينخونده
تازه ، هنوز كرات ديگه مونده
نامه تو پر از كاراي زشته
كي به تو گفته جات توي بهشته؟
بهشت جاي آدماي باحاله
ولت كنم بري بهشت؟
محاله
يادته كه چقدر ريا ميكردي
بنده‌هاي مارو سياه ميكردي
تا يه نفر دورو برت ميديدي
چقدر والضالين و ميكشيدي
اينهمه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي روسوندي؟
خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟
نظم و نظام دنيا كشكي كشكي است؟
هر كاي كردي بچه‌ها نوشتن
مي‌خواي خودت برو ببين تو زونكن
خلاصه
وقته يارو فهميد اينه
بازم درست نميتونست بشينه
كاسه صبرش يه دفه سر مي‌رفت
تا فرصتي گير مياورد در مي‌رفت
قيامته اينجا ، عجب جائيه
جان شما خيلي تماشائيه
از يه طرف كلي كشيش آوردن
كشون كون همه رو پيش آوردن
گفم اينا رو كه قطار كردن
بيچاره‌ها مگه چكار كردن؟
ماموره گفت : ميگم بهت من الان
مفسد في‌الارض كه ميگن همين هان
گفت: اينا بهشت‌فروشي كردن
بي‌پدرا خدارو جوشي كردن
به نام دين حسابي خوردن اينها
كفر خدارو درآوردن اينها
بدجوري ژاندارك و اينا چزوندن
زنده توي آتيش انو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردن
خون گاليله رو توي شيشه كردن
اگه بهش بگي كلات‌و صاف كن
بهت ميگه بشين‌و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اينا چه كاره بودن؟
خيام اومديه بطري هم تو دستش
رفت‌و يه گوشه‌اي گرفت نشستش
حاجي بلندشد با صدار محكم
گفت : اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اين هلاكي؟
اين كه نه مدعي داره نه شاكي
نه گردو خاك كرد و نه هياهو
نه عربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفت ِ خورده
آدم خوبيه ف هواش‌و داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم
يهو شنيدن ايست خبرادر دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافيل از اون ور اومد
رفت ري چاپايه و چند تا صور زد
ديدن دارن تخت روون ميارن
فرشته‌ها رودوششون ميارن
مونده بودن كه اين كيه خدايا
تو حشر اين كارا چيه خدايا
فكر مي‌كنيد داخل اون تخت كي بود؟
الان ميگم ، يه لحظه
اسمش چي بود؟
همون كه كارش عالي بود
اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد
همون كه اين لامپا رو اختراع كرد
همون كه كار عالي بود؛ اون ديگه
بگيد بابا ؛ توماس اديسون ديگه
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبياء
وقتو تلف نكن توماس ؛ زود برو
به هر وسيله‌اي اگر بود برو
از رويپل نري يه وقت ميفتي
ميگم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه مفهوم عدالت اينه؟
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پاي منبر
نه شمر مي‌دونست چيه نه خنجر
يه ركعت‌ام نماز شب نخونده
با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
يه كم به اين حاجي نگانگا كرد
از اون نگاههاي عاقل اندر
سفيهش‌و بايد بيارم اينور
با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب كله‌خراي هستيد
بابا عجب جونورايي هستيد
شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حيفه آدم خودشو پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
ميگيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولا ً از كجا ميگيد اين حرف‌و
در بياريد كله زير برف‌و
اون من‌و بهتر از شما شناخته
دليلشم اين چيزايي كه ساخته
درسته گفته‌اند عبادت كنيد
نگفته‌ان به خلق خدمت كنيد؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم تو آسمونا كار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن كرد
نمي‌دونيد چقدر كمك به من كرد
تو دنيا هيچكي بي‌چراغ نبوده
يا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا ؛ يه كم براش دلم سوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ايجا كه رسيده باخته
يكي مي‌اد يه هاله‌اي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد كنار گوشم
گفت تو كله‌آت پر قرمه سبزيست
وقتي نمي‌فهمي بپرسي بد نيست
اون كه نشسته يك مقام والاست
مترجمه ، رفيق حق تعالي است
خود خدا نيست ، نمايندشه
موذد اعتمادشه ، بنده‌شه
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با ان گوشا شنيدني نيست
شما زمينيا همش همينيد
اون ور ِ ميزي رو خدا مي‌بينيد
همينجوري مي‌خواست بلند شه ، نم‌نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم ؛ يكدفعه بيدار شدم

شعر از:خلیل جوادی.


پی نوشت:

دنیا به خوبی های شما احتیاج داره.

تورو خدا مواظب خوبی هاتون باشید...



+.نمیدونم چرا نشد تصویر بزارم.(واسه همین موضوع تاخیر در اپ کردن داشتم.)



نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 15:43 توسط Rain boy| |

 

 

 

قصه عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه

یا به روایت دیگه لیلی جای مجنونه

مجنون سر عقل اومده شده اقای این خونه

تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه

اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره

با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره

میگه باید بسازه و این مثل یه دستوره

همین یه راه مونده واسش چو عاشقه مجبوره...

...

عاقبت لیلی ما مثل گل های گل خونه

تو قاب سرد شیشه ای پژمرده و دل خونه

حکایت عشق اونا مثل برف زمستونه

اومدنش خیلی قشنگ آب کردنش اسونه

قلب تو خالی از عشقو بی نوره سوت و کوره

عاشق کشی مرامته نگات سرده و مغروره

عشقو ببین توی نگاش که از کینه ی تو دوره

یه کاری کن توهم براش چرا عاشقیتم زوره

روزه عشقتو زوره...

احساس همیشه کوره...

هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره

...........................................................................

 

 

 پی نوشت:

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ ان هستم

بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم

اگر از درد من من پرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم

جدائی را حکایت کن که من زخمیه ان هستم

اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم

مجنونم و مستم به پای تو نشستم اخر ز بدیهات بی چاره شکستم

مجنونم و دل را به چشمان تو بستم هوشیار شدم اخر از دام تو رستم

برو راه وفا اموز که من بار سفر بستم

دگر اینجا نمی مانم رهائی از وفا جستم

برو عشق از خدا اموز که من دل را بر او بستم

نمیخواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:57 توسط Rain boy| |

 

 

دوست دارم زیر درخت انجیر بنشینم و قلمم را در دستان بگیرم ومانند کودکی هایم نقاشی بکشم و از زندگی های ساده تنفس بکنم.

از زندگیه ساده ای که از نقاشی کودکی هایم پیداست الهام بگیرم و زندگیم را برای همیشه ساده بگذرونم.

دوست دارم با قلم توی دست هام بر روی برگ های انجیر از خنده های شیرینی که هر بزرگی را به خنده وا میداشت بنویسم.

دوست دارم از شیطنت های کودکی هایم بنویسم از آن زمانی که برای کشیک دادن پای آن درخت تنو مند می ایستادم.

دوست دارم از صدای کلاغ هایی که وقتی میدمشان از ترس پا به فرار میگذاشتم بنویسم.

دوست دارم یک روزی جیر جیرک را پیدا کنم زیرا صدایش بود اما خبری از خودش نبود.

دوست دارم از نفس هایی که در آغوش گرم مادرم میکشیدم بکشم.

دوست دارم صدای سکوتم را بر روی برگ های درخت انجیر فریاد بزنم.دوست دارم فریادم را نقاشی بگشم.

دوست دارم در سکوت کوه سکوت کنم و خود را سنگ صبوری برای هر صدایی بیابم.

وه که چه زیبا میشد اگر کوه صدای سکوتم را به بازتابی عظیم تبدیل میکرد تا تو هم بتوانی آن را بشنوی.

وه که زیبا میشد فریاد سکوتم را میتوانستی از روی برگ های انجیر بفهمی و به کوه بگویی.

کاش جرات آن را داشتم که به دوران کودکی باز گردم.

کاش جرات کودکی ام را داشتم.و هر کاری را دوست داشتم و شادم میکرد انجام میدادم.

کاش مانند کودکی تنها دلخوشی ام مادرم بود.

کاش مانند کودکی که تنها به مادر خود توکل میکند من هم بتوانم فقط به خدا توکل کنم.

دوست دارم با تو در کوچه ی تنهایی خودم قدم بزنم و با نگاه تمام مفهوم را برسانم.

دوست دارم دستانت در دستانم باشد و تمامی بدی هایم و بدی هایت از میان انگشتانمان بیرون بریزد.

دوست دارم فقط زمانی که برایم مشکل سختی پیش می آید به یاد خدا نباشم بلکه در تک تک ثانیه هایم با او اونس داشته باشم.

 

پی نوشت:

برای دلم گاهی مادری مهربان می شوم
دست نوازش بر سرش می کشم و می گویم: غصه نخور عزیزکـــــــــــــم می گذرد ...
برای دلم گاهی پدر می شوم
خشمگین می گویم: بس کن دیگر بزرگ شدی ...
گاهی هم دوستی می شوم مهربان
...دستش را می گیرم و می برمش به باغ رویا، کنار تو
دلم از دست من خسته است...

 دلم از دست من زخم خورده است... مرا ببخش قلب من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:36 توسط Rain boy| |

 

 

 

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردایه خود هستم

مبادا گم کنم ره قشنگه ارزوهارا

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار محبت هایت

دلم بین امید و ناامیدی میزند پرسه

میکند فریاد میشود خسته

مرا تنها تو نگذاری خداوندا...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:58 توسط Rain boy| |




به یاد ارزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد...


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 16:12 توسط Rain boy| |



ای حسین ایله نظر غملی اولان حالیمیزه


اولماسا مرحمتون وای بیزیم احوالیمیزه



-----------------------------------------------------------------------


هرچی تو دلته اخرین جمله بنویس:


زندگی زیبا بود اگر...؟


نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:12 توسط Rain boy| |



عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت

می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده

نکردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و

بهش بخندی !!!


تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم

طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره

از شما تعریف می کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه

هم می تونی بخوابی !

.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و

ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای

احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی


....... باز هم بخندی



نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 9:29 توسط Rain boy| |







* به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

----------------------------------------------------------------------------------------------
*به سلامتی دریاچه اورمیه...
نه بخاطر اینکه مظلومه فقط به خاطر اینکه هیچ وقتی اجازه نداد کسی توش غرق بشه...

----------------------------------------------------------------------------------------------
*به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته،
به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟
باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری ....


----------------------------------------------------------------------------------------------

*به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!


----------------------------------------------------------------------------------------------

*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند .


----------------------------------------------------------------------------------------------

*به سلامتی همه باباهایی که رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه...


----------------------------------------------------------------------------------------------

*به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد.

----------------------------------------------------------------------------------------------
*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن....!
----------------------------------------------------------------------------------------------

* به سلامتی بیل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.


----------------------------------------------------------------------------------------------
* به سلامتی سیم خاردار!که پشت و رو نداره

----------------------------------------------------------------------------------------------
* به سلامتی اونی که بی کسه، ولی ناکس نیست

----------------------------------------------------------------------------------------------
* به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه
----------------------------------------------------------------------------------------------

* به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره
در حالی که یه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم و آدمو سرویس کرده
----------------------------------------------------------------------------------------------

*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین


 و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکه? عشقم هم نیستی
----------------------------------------------------------------------------------------------

کمپوت باز کردیم بخوریم،به مامان میگم:مامان فکر کنم مزش عوض شده...میگه:اره

میگم:بریزمش دور؟

میگه:نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره.....!

به سلامتی همه باباها....

--------------------------------------------------------------------------------------------
* به سلامتی اونایی که
چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...
----------------------------------------------------------------------------------------------
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...
----------------------------------------------------------------------------------------------
* به سلامتی مداد پاک کن
که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
----------------------------------------------------------------------------------------------
* به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست...
----------------------------------------------------------------------------------------------

به سلامتی مادر...
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه...


-----------------------------------------------------------------------------------------------

به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن


----------------------------------------------------------------------------------------------

گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟


 گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم..........

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند


----------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:

به سلامتی هممون...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 12:28 توسط Rain boy| |








در کلاسی کهنه و بی رنگ و رو

پشت میزی بی رمق بنشسته بود

دخترک اسب نجیب چشم را

در چمنزار کتابش بسته بود

در دل او رعد و برق دردها

ذهن او ابری تر از پاییز بود

فکر دیشب بود ، دیشب تا سحر

بارش باران شب ، یکریز بود

سقف خانه چکه می کرد و پدر

رفت روی بام تعمیری کند

شاید از شرم زن و فرزند خویش

رفت بیرون بلکه تدبیری کند

وقت پایین آمدن از پشت بام

نردبان از زیر پایش لیز خورد

دخترک در فکر دیشب غرق بود

ناگهان دستی به روی میز خورد

بعد آن هم سیلی جانانه ای

صورت بی جان دختر را نواخت

رنگ گل های نگاهش زرد بود

از همین رو رنگ و رویش را نباخت

لحن تندی با تمام خشم گفت

" تو حواست در کلاس درس نیست "

بعد هم او را جریمه کرد و گفت

" چاره کار شماها ترس نیست "

درس آن روز کلاس دخترک

شعر باران بود ، یادم مانده است

نام شاعر رفته از یادم ، ولی

اهل گیلان بود، یادم مانده است

شب سر بالین بابا ، دخترک

" باز باران با ترانه " می نوشت

سقف خانه اشک می باریدۥ او

" می خورد بر بام خانه " می نوشت...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 11:12 توسط Rain boy| |

چند خط آرزو







 

                       کاش وقتی زندگی فرصت دهد
                       گاهی از پروانه ها یادی کنیم
                       کاش بخشی از زمان خویش را
                       وقف قسمت کردن شادی کنیم
                       کاش وقتی آسمان بارانی ست
                       از زلال چشم هایش ترشویم
                       وقت پاییز از هجوم دست باد
                        کاش مثل پونه ها پرپر شویم
                       کاش دلتنگ شقایق ها شویم
                       به نگاه سرخ شان عادت کنیم
                       کاش شب وقتی که تنها می شویم
                       با خدای یاس ها خلوت کنیم
                       کاش گاهی در مسیر زندگی
                       باری از دوش نگاهی کم کنیم
                       فاصله های میان خویش را
                       با خطوط دوستی مبهم کنیم
                       کاش با حرفی که چندان سبز نیست
                      قلب های نقره ای را نشکنیم
                      کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
                      چشم های خفته را رنگی زنیم
                      کاش بین ساکنان شهر عشق
                      رد پای خویش را پیدا کنیم
                      کاش با الهام از وجدان خویش
                      یک گره ازکاره دل ها وا کنیم
                      کاش رسم دوستی را ساده تر
                      مهربان تر آسمانی تر کنیم
                      کاش در نقاشی دیدارمان
                      شوق ها را ارغوانی تر کنیم
                      کاش اشکی قلب مان را بشکند
                       با نگاه خسته ای ویران کنیم
                      کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
                      ما به جای ابرها گریان شویم
                     کاش وقتی آرزویی می کنیم
                     از دل شفاف مان هم رد شود
                     مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
                    حرف های قلب مان را بشنود

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 8:51 توسط Rain boy| |




پاییز را دوست دارم ...

به خاطر غریب و بی صدا امدنش...

رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش...

خش خش گوش نواز برگ هایش...

صدای نم نم باران های عاشقانه اش...

پاییز را دوست دارم.... به خاطر رفتنش

خیس شدن زیر باران های پاییزی...

بوی مست کننده خاک باران خورده...


پی نوشت:


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم


اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم


اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم . .


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:42 توسط Rain boy| |




آدم های ساده را دوست دارم!



همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!

همان ها که برای همه لبخند دارند!

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است!!

بس که هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند!

یا زمینشان می زند!

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد!

آدم های ساده را دوست دارم!

بوی ناب “ آدم ” می دهند!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:57 توسط Rain boy| |

یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 9:35 توسط Rain boy| |


اموخته ها...

آموخته ام… با پول می شود: خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه،   می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام …  مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام …  هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام …  زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام …  پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام …  تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام …  خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام …  چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام …  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام …  وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام …  هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام …  زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام …  فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام …  لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد







چارلی چاپلین 


نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 17:42 توسط Rain boy| |




حرف دلم....


حوصله ام سر رفته

خدایا دیگر امروز بس است....

بساط فردا را بچین !

می خواهم دوباره در تقدیر و تصمیم سرنوشت فردایم غوطه بخورم..

می دانم !!

باز دستم می سوزد و پایم در می رود

حتی قلبم می شکند و اشکم.......اما

بی خیال زمانه

باز عشقم را می بوسم و امیدم را نوازش می کنم

راستش ...

برای تنوع خوب است ....

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 13:44 توسط Rain boy| |




وقتي كسي را دوست داريد، حتي فكر كردن به او باعث شادي و آرامشتان مي شود.

وقتي كسي را دوست داريد، در كنار او كه هستيد، احساس امنيت مي كنيد…

وقتي كسي را دوست داريد، حتي با شنيدن صدايش، ضربان قلب خود را در سينه حس مي كنيد.

وقتي كسي را دوست داريد، زماني كه در كنارش راه مي رويد احساس غرور مي كنيد.

وقتي كسي را دوست داريد، تحمل دوري اش برايتان سخت و دشوار است.

وقتي كسي را دوست داريد، شادي اش برايتان زيباترين منظره دنيا و ناراحتي اش برايتان سنگين ترين غم دنياست.

وقتي كسي را دوست داريد، حتي تصور بدون او زيستن برايتان دشوار است.

وقتي كسي را دوست داريد، شيرين ترين لحظات عمرتان لحظاتي است كه با او گذرانده ايد.

وقتي كسي را دوست داريد، حاضريد براي خوشحالي اش دست به هر كاري بزنيد.

وقتي كسي را دوست داريد، هر چيزي را كه متعلق به اوست، دوست داريد.

وقتي كسي را دوست داريد، در مواقعي كه به بن بست مي رسيد، با صحبت كردن با او به آرامش مي رسيد.

وقتي كسي را دوست داريد، براي ديدن مجددش لحظه شماري مي كنيد.

وقتي كسي را دوست داريد، حاضريد از خواسته هاي خود براي شادي او بگذريد.

وقتي كسي را دوست داريد، به علايق او بيشتر از علايق خود اهميت مي دهيد.

وقتي كسي را دوست داريد، حاضريد به هر جايي برويد فقط او در كنارتان باشد.

وقتي كسي را دوست داريد، ناخود آگاه برايش احترام خاصي قائل هستيد.

وقتي كسي را دوست داريد، تحمل سختي ها برايتان آسان و دلخوشي هاي زندگيتان فراوان مي شوند.

وقتي كسي را دوست داريد، او براي شما زيباترين و بهترين خواهد بود اگرچه در واقع چنين نباشد.

وقتي كسي را دوست داريد، به همه چيز اميدوارانه مي نگريد و رسيدن به آرزوهايتان را آسان مي شماريد.

وقتي كسي را دوست داريد، با موفقيت و محبوبيت او شاد و احساس سربلندي مي كنيد.

وقتي كسي را دوست داريد، واژه تنهايي برايتان بي معناست.

وقتي كسي را دوست داريد، آرزوهايتان آرزوهاي اوست.

وقتي كسي را دوست داريد، در دل زمستان هم احساس بهاري بودن داريد.

به راستي دوست داشتن چه زيباست، اين طور نيست ؟

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 16:51 توسط Rain boy| |




یه روز بهم گفت: می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟!… من اینجا خیلی

تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم : آره می‌دونم! فکر خوبیه!من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت: می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟!… من اینجا

خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گقتم: آره می‌دونم! فکر خوبیه! من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه گفت: می ‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه

بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا… آخه می‌دونی؟ …من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم : آره می‌دونم فکر خوبیه! من هم خیلی تنهام

یه روز تو نامه‌ش نوشت:من اینجا یه دوست پیدا کردم !اخه میدونی؟!…من اینجا

خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می‌دونم فکر خوبیه! من هم خیلی تنهام

روز بعد نوشت: من این دوستمو خیلی دوسش دارم …آخه می‌دونی؟!… من اینجا

خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره می‌دونم فکر خوبیه!من هم خیلی

تنهام

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم!

آخه می‌دونی؟!… من اینجا خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می‌دونم! فکر خوبیه! من هم خیلی

تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم

ولی چیزی که نمی دونه اینه که

من هنوزم ……..خیلی تنهام


"ماری آنتوانت

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 16:44 توسط Rain boy| |





از همان روزي كه دست حضرت

«قابيل»

گشت آلوده به خون حضرت

«هابيل»

از همان روزي كه فرزندان

«آدم»

- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
 
آدميت مُرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه

«يوسف»

را برادرها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب

گشت و گشت

قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ، آدميت بر نگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانيت است

سينه‌ي دنيا ز خوبي‌ها تهي است

صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است

صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست

قرن موسي چمبه‌ها است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد، در زنجير

حتي قاتلي بر دار!

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست ...!
 
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي! جنگل را بيابان مي كنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند

هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند
 
صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبور
 
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 17:18 توسط Rain boy| |

 


ازش می پرسی خدا رو دوست داری؟ کله اش رو پایین میاره:

- اوهوم

- خدا بزرگه؟ دستش رو قلاب می کنه پشتش و خودش رو تاب میده:

- بله

- چقدر؟

- این...قدر. دست های کوچیکش رو باز کرده سرش رو هم داده عقب دندوناش رو داره به هم فشار می ده. چند لحظه مات نگاهش می کنی و بعد توی دلت به دنیای کوچکش می خندی. بلند میشی بغلش می کنی و قربون صدقه اش میری. دنیایش کوچک خدایش هم کوچک.

شانس میاری ازت همین سؤال رو نمی پرسه. اما من می پرسم:

- خدای تو چه اندازه است؟

- می دونم هیچ وقت دستات رو باز نمی کنی بگی اینقدر. آخه تو بزرگ شدی نمی خوای ادای بچه ها رو در بیاری! 

چقدر؟ خودت بگو!

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:20 توسط Rain boy| |

 

   


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 15:1 توسط Rain boy| |

زند گی يعنی تکا پو

زند گی يعنی هياهو

زند گی يعنی شب نو، روز نو، اند يشه ی نو...

آری آری زند گی زيباست

زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست

گربيفروزيش رقص شعله اش از هرکران پيدا ست

ورنه خاموش است وخاموشی گناه ماست....

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 14:12 توسط Rain boy| |


Design By : Night Skin