Rain Boy

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

یا امام زمان شیعده احساسه باخ....

جلوه ی پرچم حضرت عباسه باخ...




پی نوشت:

التماس دعا...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 19:45 توسط Rain boy| |

اون چيه تو دستت ؟ - سيگار . . .

واسه چي مي‌کشي ؟

- آرومم مي‌کنه ! !

مگه الان نگراني ؟ ...

- از سيگار کشيدنم معلوم ني ؟ !

من زياد سر در نميارم، ولي اينو مي‌دونم واست ضرر دارهااا ! ! !

- هه ،ضرراشو کشيديم، نه از سيگار، نه از دودش، از اوني که تو فکرمونه ! !

آها، پس دوست نداشت ولت کرد رفت، آره ؟ !

-نه، دوسم داشت، دوسش داشتم، اما يه دفه نميدونم چي شد ديگه نداشت . .

يعني يه چيزايي رو نميشه درست کرد، نميشه سر جاشون گذاشت ! !

مثلاً چي ؟

_ مثه همين سيگار تو دستم، وقتي يه نخ از يه بسته نو ور ميداري، بايد بکشي، حالا نصف يا تمومشو ! ! ! ديگه نميتوني بزاري سر جاش، تو بسته، چون ميشکنه، خراب ميشه ! !

- خو اي چه ربطي داشت ؟ ؟ ! ! !

- ربطش اينه که ، من بين همه اونو انتخاب کردم، واسه با هم بودنمون بايد يه چيزايي رو ميشکونديم، يه چيزايي رو خراب مي‌کرديم، خب اين نه کاره من بود نه کار اون، منم سيگارو گرفتمو دارم تنهايي ميکشم ! !

حالا بيا اين يه دونرو نکش، يه بسته نو بگير، يه امتحاني کن ! ! !

- نه ديگه اين سيگار خاطراتمه ! ! !

بيخيال اين چرنديات فلسفي ! ! !

- چرند نيست، فلسفه هم ني، وقتي ميکشم به يادش ميوفتم،که چقد از بوي سيگار بدش ميومد، هه، يادش بخير...

 

 
 
پی نوشت:
این سرفه ها روزی مرا خواهند کشت...
اما من...
روزی 2 پاکت به تو فکر میکنم.....!
 
 
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 20:46 توسط Rain boy| |

ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﻗﻬﺮﻡ،ﺍﻣــــــﺎ . . .

ﺍﮔﺮ ﺗـــــــﻮ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﮐﻨـے ﺑـﺮ ﻣـے ﮔﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﻫـﻤﺎﻥ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻭ ﺳـﺎﺩﮔــے ﺍﻡ ﻣے ﮔﻮﯾﻢ :ﺟـــــــــﺎﻧﻢ؟

ﻣـــــــــﻦ ﺍﻳـﻨﻢ. . .

ﺯﻭﺩ ﺩﻝ ﻣﮯﺑﻨــﺪﻡ. . .

ﺩﻳــﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﮯﮐﻨـــﻢ. . .

ﺯﻭﺩ ﻣــﮯﺷﮑﻨﻢ. . .

ﺩﻳـــﺮﺟﻮﺵ ﻣﮯﺧﻮﺭﻡ. . .

ﺳـــﺎﺩﻩ ﺍﻡ. .

ﻣﮯﺳﻮﺯﻡ ﺑﻪ ﭘﺎﮮ ﺳﺎﺩﮔـــﻴﻢ. . .

ﺻﺒـــﻮﺭﻡ. . .

ﺻــــﺒﺮ ﻣﮯﮐﻨﻢ. .

ﺍﻣـــــﺎ. .

ﺍﮔــﺮ ﺑﺮﻭﻡ ﺑﺮﺍﮮ ﻫﻤﻴـــــــﺸﻪ ﺭﻓﺘـــﻪ ﺍﻡ ...

 
 
پی نوشت:

 

یک نخ آرامشدود میکنم به یاد ناآرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفته اند …
یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم …
یک نخ سکوت به یاد حرفهایی که همیشه قورت داده ام …
یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته …

 

+

بازدید وبلاگ خییییلیییی پائین اومده!

علتش خیلی چیزا میتونه باشه!

یکیش همین فبس بوک!!

تصمیم داشتم وبلاگ رو واسه همیشه تعطیلش کنم.

حالا ببینیم چی میشه...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 22:6 توسط Rain boy| |

سلام...

این پست متعلق به بچه هاس...

بچه هایی که اصلا هیچ گناهی ندارن و نمیدونم تاوان گناه کی رو دارن پس میدن!!!

بچه هایی که ....

بخدا نمیدونم چی بگم...

امروز خیلی برام سخت گذشت...

وقتی تو بیمارستان اون بچه رو دیدم که چند ساعت تموم داشت گریه و ناله میکرد...

نمیدونم با ناله هاش چی میگفت؟!

با کی حرف میزد؟

مامانش؟پرستار؟خدا؟...

فقط میدونم خیلی خسته بود،از نگاهش خستگی رو میشد حس کرد...

از دستم هیچ کاری برنمیاد جز دعا کردن...

خدایا ی کاری کن خیلی زود اونا هم به ارامش برسن ...

ارامشی که بدونه هیچ گناهی ازشون گرفته شده...

پی نوشت:

از خدا میخوام مامان و بابای این بچه ها هیچ وقت صبرشون سر نیاد...

ااخه خیییلییی سخته...

من با 2-3 ساعت بودن تو اونجا همه بغضم ترکید...

اونا چی میکشت خدا میدونه فقط....

اونا هرروز هزار بار میمیرن و زنده میشن...

+خدایا تورو قسم به عزتت ارامشو به خونواده این بچه ها هدیه کن....

+

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 1:26 توسط Rain boy| |

آخــرین قــراری که باهــم گذاشتــــیم ایــــن بـــود:

دیـــــــگر ســـر راه هـــم ســـــبز نشــــویم....

دیـــروز زیــــر بــاران اتـــــفاقـــی بـــه هــم بــرخــوردیــم...

ســـبز تر از همــــیشـــه دیــــدمـــــت...

امـــا مـــن همــــچنان پـــای قـــولـــم هـــــستم...

بـــــعد رفتــــنت خشــــــکیــــدم....

 

 

آخرین قرار...

 

پی نوشت:

 

بـاور کـن مــن هـرگز لــایـق دوسـتت دارم هـای تــو نـبودم مـلتمـسانـه از تــو میـخـواهـم :

دوسـتت دارم هـایت را بــه کـسی بـگویـی کـه لــایـق دروغــهایـت بـاشـد …

 

                                                     

بدون شرح!!

 

 

ماه مهمونی خدا خیلی زندیکه...

التماس دعا...

کنکوری ها یادمون نره.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 18:8 توسط Rain boy| |

دلم کمی خدا میخواهد...

کمی سکوت...

کمی اخرت...

کمی دل بریدن میخواهد...

کمی اشک...

کمی بهت...

کمی اغوش اسمانی...

دلم یک کوچه میخواهد بی بن بست...!!

و یک خدا...!!!

تا کمی باهم قدم بزنیم....

فقط همین...!!!


پی نوشت:

از جمله اموری که شیطان رو اذیت میکنه صلواته....


واسه اذیت شیطان صلوات....



نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 11:35 توسط Rain boy| |


داریم جایی زندگی میکنیم که . . .

هرزگی مد . . . !

بی ابرویی کلاس . . . !

مستی و دود تفریح . . . !

دزد بودن و لاشخوری و گرگ بودن رمز موفقیت . . . !

وقتی به اینا فکر میکنم میبینم دنیای ما از جهنم هم بدتره . . . !


سایت عاشقانه ساکار


pn:

خدایا . . . .

الودگی آدمها از حد گذشته . . .

چند روزی دنیا را تعطیل نمیکنی . . . .?!


نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 20:53 توسط Rain boy| |

زندگی کردن که به همین راحتی ها نیست جان من!

باید باشد بهانه هایی که نبودشان
نابودت کنند...

مثل :خنده های کسی,نگاه خاصی,صدایی...

چشمهایی,

تکه کلامهایی....

اصلا ادم باید برای خودش

نیمکت دو نفره ای داشته باشد ...

تاعصر به عصربه ان سربزند....

شب که شدبایدشب بخیرهایی را بشنود....


باید باشند کوچه ها وخیابان و پیاده رو های که...

از قدمهایت خسته شده اند.....

فنجان های قهوه ای که فالشان عشق باشد....



میزی در کافی شاپ باید شاهد خاطرات ادم باشد...

باید باشند ریتم ها وموسیقی هایی که دگرگونت کنند...

حتی بوی عطری خاص درزندگیت حس شود...

دست خطی که دلت را بلرزاند....

عکس که اشکت را دراورد......

باید باشد...

آخرین دیوانه٬آرزوهای از دست رفته٬اخرین دیوانه٬اسماعیل هاشمی٬اسماعیل هاشمی٬اشعار٬اشعار اسماعیل هاشمی٬اشغار اسماعیل هاشمی٬افتباس از صادق هدایت٬بیابان را سراسر مه گرفته٬تاریکی به رقص می افتد٬تنهایی٬تولد تنهایی٬تولد در تنهایی٬جشن تنهایی٬جشن تولد یک نفره٬حسین پناهی٬خرچش در خلاء٬درباره اسماعیل هاشمی٬دست نوشته های اخرین دیوانه٬دکلمه عاشقانه٬روحش هوای کودکی کرده٬روز تولد من است٬زنده به گور٬زندگی تکرار وار٬زندگی خسته کننده٬سکوت٬سلول انفرادی٬شاعر گچساران٬شعر اسماعیل هاشمی٬شعر سیاه٬شعر های اسماعیل هاشمی٬یک تکرار دیگر٬یک تولدی دیگر٬چرخش در خلاء


×

21 اذر 1370 بود که من اومدم...

حرفام زیاده اما...

حرفامو بیخیالش میشم.

فک کنم باید خیلی خوشحال باشم اما نیستم...!


پی نوشت:

مهمترین درسی که از زندگی اموختم این بود:

"هیچ کس شبیه حرفاش نبود"


نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 21:58 توسط Rain boy| |

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه میکنم تو رو میبینم.. عطرتو حس میکنم و صداتو میشنوم..اما تو هیچ وقت نیستی...

 

 

میترسم دستاتو تو دستم بگیرم..میترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهایی و غربت بگیری.. می ترسم این بغض هزار ساله به تو هم سرایت کنه...

 

من از مرگ نمی ترسیدم از رفتن تو می ترسیدم.. می ترسیدم تو بری و من نمیرم! می ترسیدم بدون تو زنده بمونم

 

دلم گرفته...!! مثل تموم شبهایی که گذشت..!! مثل تموم شبهایی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تیره تر شده..

 

تنها یادت هست که امیدسپیده ای هرگز نیومده رو تو دلم زنده نگه میداره...دیگه زیر بارون خیس نمیشم..!! یاد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه..

 

من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نمیتونم ازت دل ببرم..

 

راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنیدن اسمش هم بغض گلوتو بگیره؟؟

 

تا به حال شده اون قدر بخوای برای یه نفر بمیری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟

 

یا شده دلت بخواد زمین و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خیره شده لحظه ای بیشتر باقی بمونه؟؟

 

میدونی... من عاشقم چون فقط یه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر..

 

چون همیشه قلبم واسه یه نفر زد (واسه تو)..

 

میدونی... تو هیچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببینی.. صدامو نشنیدی.

 

صدایی که خودت خفش کردی.. صدایی که یه روز بهت میگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم.. اما هیچ وقت نفهمیدی..

 


اول و اخر لحظه هام تویی... بذار همیشه پریشونت بمونم میذاری که ؟؟ تو رو خدا اینو ازم نگیر





پی نوشت:

همیشه درحالی که....

یه عالمه حرف بیخه گلوت چسبیده....!

یه عالمه اشک توی چشماته....!

یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده....!

باید بگی: خب....خدافظ....!!



نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 9:33 توسط Rain boy| |

 زندگی

زندگی سخت نیست…

زندگی تلخ نیست…

زندگی همچون نت‌های موسیقی، بالا و پایین دارد

گاهی آرام و دلنواز، گاهی سخت و خشن

گاهی شاد و رقص آور، گاهی پر از غم.

زندگی را باید احساس کرد…

زندگی را باید با همان نت‌های بالا و پایین ساخت

تا که از تکرار خسته نشویم

تا که دل، گاهی شکستن را یاد بگیرد

تا جوانه‌ی احساس، گوشه قلب‌ها خشک نشود…

 

زندگی عروسک عشق نامه خداحافظی گابریل گارسیا

 

 یک لحظه خودم را در کوچه ای پاییز زده دیدم


یک عمر عاشق پاییز شدم


فصل طلایی من ، زیباترین فصل سال در برابر چشمهای من

در این کوچه باغ پاییزی ،اگر بی احساس هم باشی ، این فصل رویایی تو را به اوج احساس خواهد برد


حالا من هستم و قلب پر احساسم و یک دنیا برگهای طلایی


از آسمان می بارد برگ ، بر روی زمین ریخته یک دریای برگ


دنیا میدرخشد در پادشاه فصلهای سال


آسمان طلایی است ، وای که غروب پاییز چه رویای زیباییست


خورشید میدرخشد در لا به لای برگهای طلایی و میدرخشند درختان مثل جواهری در قلب پاییزی دنیا دلم .

 

 

 

پی نوشت ۱:

هوررررااااا.....

کارشناسی قبول شدم

خدایا شکرت....

ممنون از دعاهاتون.

مرسی.

 jump-for-joy

 

 

پی نوشت ۲:

زلال باش…زلال…،فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی،
یا دریایی بی کران،
زلال که باشی،آسمان در تو پیداست!

 

 

ادامه حرفام...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 17:58 توسط Rain boy| |

سلام.

۱۵ روز پیش وبلاگم ۲ ساله شد.

 

ممنون که تو این مدت اینجا بودین.

ممنون از همه دوستا.

 

عذر میخوام خیلی وقته نیستم.

 

 

سخت نگیر ...

برای تحویل دادن یک لبخند به غریبه ای در خیابان ...

برای کاشتن بوسه ای گرم بر گونه ی اویی که انگار قهر است و روی برمیگرداند از تو ...

برای نفسی عمیق کشیدن در هوای ابری این روزها و یک شکر از اعماق وجودت ...

برای بخشیدن حرف هایی که میگزد تمام روح و جانت را و زخم میکند و گاهی مسموم افکارت را ...

برای خورد کردن غرورت زیر پاهایت به بهای لبخند اویی که دوستش داری ...

برای همه ی این زندگی و اتفاقاتش سخت نگیر ...

ببخش ...کر شو ...کور شو ...لال شو ...بگذر ...

ولی سخت نگیر و دلت را یخبندان احساس مکن ...

این روزها خودت باید دنیایت را آنجور که دوست داری بسازی

از هیچکس هیچ توقعی نداشته باش ...

هیچ کس وقت ندارد تا به تو واحساست فکر کند و

دل بسوزاند برایت ...

تو سخت نگیر و بخند ...

همچون دیوانه ها بخند ...

ولی بخند ...

 

 

پی نوشت:

 

سخت نگیر....

عادت این قبیله این است......

دوره اتشی که تو در ان میسورزی میرقصند.....

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 16:20 توسط Rain boy| |

سلام دوبارهبه همه دوستا....



حرفش را ساده گفت.....!


"من" لايقه "تو" نيستم.......!!!!


نميدانم خواست "لياقتم" را ياداوري كند يا "خيانتش" را توجيح.....!



پي نوشت:

ديشب با خدا دعوايم شد و باهم قهر كرديم...

فكر ميكردم ديگر مرا دوست ندارد...

رفتم گوشه اي نشستم و چند قطره اشك ريختم و خوابم برد...

صبح كه بيدار شدم ماردم گفت:


از ديشب تا صبح چه "باراني" مي امد.........!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 19:53 توسط Rain boy| |

 

 

سلام به همه رفقا.

شرمنده خیلی دیره ولی"ساله جدید مبارک"

بهترین هارو براتون ارزو میکنم.

پست نمیزارم....!

فقط :

 

پی نوشت:

 

خدایا....

"ایوبت" رابیاور تا برایش از"صبر" بگویم.......

 

 

+احتمالا به زودی برگردم....

احتمالا....!

 

ادامه مهم......


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 13:58 توسط Rain boy| |

 

خواستم با يكي درد و دل كنم...!

اول ازش پرسيدم سيگار داري.....؟!

گفت ميخواي بكشي....؟!

گفتم نه....

تو بكش تا طاقت حرفامو داشته باشي.....!!

 

 

پي نوشت:

 

بغضهايت را نگه دار.....!

گاهي سبك نشوي سنگين تري.....!!!!

 

 

+ خيلي به دعا احتياج دارم.

برام دعا كنيد ....

واقعا به دعا احتياج دارم....

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 13:26 توسط Rain boy| |

 

 

سلام.

امیدوارم که حاله همه دوستای خوبم خوبه خوب باشه.

اومدم یه خبری رو بدم و ربرم.

 

اول بگم که شرمنده که چندروزی نبودم.....

راستش خیلی سرم شلوغ بود....

اما خدارو شکر همه چیز حل شده و من ایشالله...

 

ایشالله فردا میرم کربلا..........

تا یکی دو روز بعد اربعین نیستم.

نائب الزیاره همه دوستای گلم هم هستم.....

 

پی نوشت:

از همه دوستم خواهش میکنم حلالم کنن...

 

پی نوشت:

درخاطرمان باشد به یاد هم باشیم....

شاید سال ها بعد در گذر جاده ها

بی تفادت از کنار هم بگذریم و بگویم:

ان غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود....! 

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 16:25 توسط Rain boy| |

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم...

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم...

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم...

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است...

تنها متولد شدن !

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !


"دکتر علی شریعتی"





پی نوشت:

سلام.

از همه دوستان خواهش میکنم اگه ممنکه دعام کنن...!

دعا کنین کارام حل بشه....!


+ 21 سال پیش 21 امین روز همین ماه ساعت 12 نصفه شب

 خدا یه بنده ای رو به خونوادش داد.

اون یه نفر خوشحاله که دوستای به این خوبی داره.

21 اذز تولدمه.


ادامه حرفام


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 21:15 توسط Rain boy| |


عاشورا روز بالیدن است نه نالیدن

بساطش آموزه است نه موزه

تمرین خوب نگریستن است نه خوب گریستن

نماد شعور مذهب است نه شور مذهب.....


+منتظران مهدی بهوش باشند حسین را منتظرانش کشتند!



پی نوشت:

گلیب محرم اچلدی پرچم

کیمین وار عشقی عزایه گلسین

مریض اولانار،دخیل اولانار

قرا گینسین ، عزایه گلسین



+کسی دعوت نشد!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 19:6 توسط Rain boy| |




پی نوشت:


وقتی که گوش ها زنگ زده اند

عاقلانه ترین کار ، سکوت.....


ادامه....


+بعدا نوشت:


تقویمت رو نگاه کن!

7 ابان ماه!

اما چیزی توش ننوشته!

مگه اینجاایران نیست؟!

مگه 7 ابان زاد روز پدره ایران ، بنیان گذاره حقوقه بشر کوروش بزرگ نیست!؟

نمیدام علت چیست....؟!

به هر حال مواظبه خیلی چیزا باشم......




ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 22:33 توسط Rain boy| |




"امروز کسی باش که واقعا آرزو داری"


مهربان و باگذشت

ساده و شفاف

پاک و خالص

با انعطاف و مدد رسان

رنج و نگرانی را کنار بگذار

به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری

امور از این پس همان طور به پیش بروند

درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد

جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی

زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت،عفو


و وجودی عاشق


"از خواسته نفس رها شو"

و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی

"به دنبال شوق و امید باش"

فقط یک روز بی ضرر باش

و برای همگان مفید باش

حقیقت را دریاب

نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده

اگر باورت نکردند

نهراس

بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهر آمیزت

غلبه کن

چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار

بودن از خودت نداشته باشی

"پیش داوری هایت را کنار بگذار"

که رنج پیش از آن حتمی است

همین امروز از بخشش آکنده شو

کس نمی داند فردا چه در راه است

زندگی کوتاه است

درگذشته ها نمان

نگران آینده نباش

فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به

سمت مسیر ی تازه و سپید ببر

در تاریکی به دنبال چه می‌گردی ؟

چرا نور را نمی جویی ؟

"لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری"


پی نوشت:


عازم یک سفــــــــــــــرم

سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک

سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــــــودم

مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــت

و امیـــــــــــــــــدم به خداوندی اوســــــــــــــــــــــــــــت…


+اگه حوصله داری ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 14:35 توسط Rain boy| |

روزگاری بر مردم خواهدآمد که از قرآن جز رسمی و از اسلام جز اسمی باقی نخواهد ماند!

مسجدهای آنان در آن روزگار آبادان اما از هدایت ویران است!

مسجد نشینان و سازندگان بناهای شکوهمند مساجد بدترین مردم زمین می باشند

که کانون هر فتنه و جایگاه هر گونه خطاکاری اند!

هرکس از فتنه بر کنار است او را به فتنه بازگردانند و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنه ها کشانند!

نهج البلاغه.(فرازی از حکمت 369)


شب قدر یادتون نره همه رو دعا کنید.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



کسي آمد که حرف عشقو با ما زد!
دل ترسوي ما هم دل به دريا زد!
به يک درياي طوفاني دل ما رفته مهماني ...
چه دوره ساحلش از دور پيدا نيست ...

يه عمري راهه و در قدرت ما نيست ...
بايد پارو نزد وا داد ! بايد دل رو به دريا داد!
خودش مي بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...

به اميدي که ساحل داره اين دريا!
به اميدي که آروم ميشه تا فردا!
به اميدي که اين دريا فقط شاه ماهي داره!
به عشقي که نمي بيني شباشو بي ستاره!
دل ما رفته مهماني به يک درياي طوفاني ...

بايد پارو نزد وا داد ! بايد دل رو به دريا داد!
خودش مي بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست!



پی نوشت:


حذف شد



ادامه مطلب 16+


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 15:52 توسط Rain boy| |


وصیت نامه ماندگار :


روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.


آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...



پی نوشت:


نه داناتر انکه والاتر است. . .

که والاتر انکه داناتر است . . .!


+ 1مرداد ماه تولد وبلاگمه.

خیلی خوشحالم تونستم یه سال کنارتون باشم.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 12:20 توسط Rain boy| |


آی آدمای مهربون واجبه که کمک کنیم

فکری برای بستن پرهای شاپرک کنیم

واجبه که جلا بدیم آبی آسمونی رو

وقف پرنده ها کنیم دونه ی مهربونی رو . . .

پیکر ناز نسترن،بستر سبزه و چمن

حیفه که فرسوده بشه حیفه که فرسوده بشه!

آب زلال چشمه ها،بارون رحمت خدا

حیفه گلالوده بشه حیفه گلالوده بشه!

پاکی های دنیا رو آلودید اینجور اگه بگذره نابودید

آی آدما با ندونم کاریتون زندگی رو کشتید و خوشنودید

زندگی رو کشتید و خوشنودید!

کو؟ کجا رفت آسمون آبیمون؟ کو؟ کجا رفت برکه مرغابیمون؟

چرا باید بمیرن از تشنگی ماهی های کوچیک سرخابیمون؟

دشت اگه سحرا بشه قاصدکی نمی مونه

قصه زندگی رو باز چکاوکی نمی خونه

چکاوکی نمی خونه...



پی نوشت:

دنیا به  خوبی هایی شما احتیاج داره . . . !

تورو خدا مواظب خوبیاتون باشید. . . . .


+ادامه مطلب.




ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 12:3 توسط Rain boy| |

خیال کن روزگارم روبه راهه

خیال کن رفتیو دلم نمرده

خیال کن مهربون بودیو قلبم کنار تو ازت زخمی نخورده

خیال کن هیچ چی بین ما نبوده

خیال کن خیلی ساده داری میری

خیال کن بی خیال بی خیالم شاید اینجوری ارامش بگیری .  . . .


گذشتی از منو ساکت نشستم

گذشتی از منو دیدی که خسته م

تو یادت رفته که توی چه حالی

کنارت بودمو زخماتو بستم . . . .


خیال کن که سرم گرمه عزیزم

خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم

خیال کن زمستونه ولی من توی شب هام شب سردی ندارم

خیال کن قلب من شکستنی نیست

خیال کن حقمه تنها بمونم

خیال کن عاشقم بودی ولی من شاید قدر تو رو هرگز ندونم . . . .


پی نوشت:


هربار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم . . . !

ترس من از گم شدن نیست .

ترس من از دست هایست که بی بهانه رهایم میکنند . . . ! ! !


×:یه تصمیم هایی گرفتم اگه قطعی بشه به همه میگم.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 17:32 توسط Rain boy| |

سلام.

صندلی داغ نصیب من شده انگار . . . !

سعی میکنم به همه سوالات جواب بدم.


  ,



پی نوشت:

سادگی شخصیت از پیچیدگی افکار است  . . .!
درباره ادم  ها از سوالاتی که میپرسند قضاوت کنید
نه جواب های که میدهند. . . . !
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:23 توسط Rain boy| |

دختری پشت هزار تومانی نوشته بود:

پدر معتادم برای همین پولی که پیش توست

یک شب مرا دست صاحب خانه مان سپرد . . . !

خدایا چقدر میگیری که بگذاری شب اول قبر ،

قبل از اینکه تو از من سوال کنی من بپرسم  چرا . . . ؟!!!!





پی نوشت:

کودکی که میداند دستان پینه بسته پدرش ،

تن فروشی خواهرش و گریه های مادرش از بی پولی است

در مدرسه چطور بنویسد علم بهتر از ثروت است . . . !؟!


نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 17:25 توسط Rain boy| |

چه سنت قشنگیه به دست اوردن دلا

خط کشیدن رو دفتر و جدول ضرب مشکلا


چه سنت قشنگیه کمک به مرگ غصه ها

همیشه مهربون شدن درست شبیه قصه ها


چه سنت قشنگیه چیدن هفت سین و دعا

سپردن سالی که رفت به دفتر خاطره ها. . .

___________________________________________________________

سلام به همه دوست های خوبم.

امیدوارم که حال همتون خوب باشه.

ممنون از همه دوستای که تو این 7 ماه اومدن و رفتن . . .

ممنون از همه اونایی که تو این مدت بهم کمک کردن . . .

ممنون از اونایی که به خاطر اونا من الان اینجام . . .

نمیخوام اسم چون اونوقت شرمنده دوستام میشم.

همه اونایی که از اولین روز مرداد ماه بهم سر زدن تا الان که 28 اسفند ماهه برام عزیزن.


امسال یعنی سال 90 برام خیلی سال خوبی بود.


خیلی دوست خوب پیدا کردم بخصوص تو دنیای مجازی.

خیلی چیزا رو هم ازشون یادگرفتم.

روز های خوبی رو هم گذروندم.

فقط اخرش یخورده تلخ بود که اونم مصلحت خداست...

روی هم رفته بیستمین بهار زندگیم خیلی پرمحتوا بود...

امیدوارم سالی که پیش رو داریم هم برای هممون خوب و خوش باشه.


خیلی حرف واسه گفتن دارم اما به قول سیاوش:

بیخیال حرفای که تو دلم جا مونده . . .


پی نوشت:

مهم نیست قفلا دست کیه!

مهم اینه که کلیدها دست خداست . . .

از ته دل براتون دعا میکنم تو این روزهای زیبای بارانی

شاه کلید تموم قفلا رو از خدا عیدی بگیرید. . .


پیشاپیش عید یاستانی رو بهتون تبریک میگم.


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 16:29 توسط Rain boy| |







ﺧـﻮاﺑـﻴـﺪي ﺑـﺪون ﻻﻻﻳـﻲ و ﻗﺼﻪ

‫ﺑﮕﻴﺮ آﺳﻮده ﺑﺨﻮاب ﺑﻲ درد و ﻏﺼﻪ

‫دﻳـﮕـﻪ ﻛـﺎﺑـﻮس زﻣـﺴﺘــﻮن ﻧﻤﻲﺑﻴﻨﻲ

‫ﺗﻮي ﺧﻮاب ﮔﻠﻬﺎي ﺣﺴﺮت ﻧﻤﻲﭼﻴﻨﻲ

 

‫دﻳﮕﻪ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﭼﻬﺮهﺗﻮ ﻧﻤﻲﺳﻮزوﻧﻪ

‫ﺟﺎي ﺳﻴـﻠﻲﻫﺎي ﺑﺎد روش ﻧﻤﻲﻣﻮﻧﻪ

‫دﻳﮕﻪ ﺑـﻴـﺪار ﻧﻤﻴﺸﻲ ﺑﺎ ﻧﮕﺮوﻧﻲ

‫ﻳﺎ ﺑﺎ ﺗﺮدﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺮي ﻳﺎ ﻛﻪ ﺑﻤﻮﻧﻲ

 

‫رﻓﺘﻲ و آدﻣـﻜﻬﺎ رو ﺟﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻲ

‫ﻗﺎﻧﻮن ﺟﻨﮕﻞ رو زﻳﺮ ﭘﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻲ

‫اﻳﻨﺠﺎ ﻗـﻬﺮن ﺳـﻴﻨﻪﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ

‫ﺗﻮ ﺗﻮ ﺟﻨﮕﻞ ﻧﻤﻲﺗﻮﻧﺴﺘﻲ ﺑﻤﻮﻧﻲ

‫دﻟﺘﻮ ﺑﺮدي ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺟﺎي دﻳﮕﻪ

‫اوﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺑﺮات ﻻﻻﻳﻲ ﻣﻴﮕﻪ

‫ﻣﻴﺪوﻧﻢ ﻣﻴـﺒﻴﻨﻤﺖ ﻳﻪ روز دوﺑﺎره

‫ﺗـﻮي دﻧـﻴﺎﻳﻲ ﻛـﻪ آدﻣـﻚ ﻧﺪاره


پی نوشت:

همه دوست دارند به بهشت بروند...

اما هیچ کس دوست ندارد بمیرد...!

بهشت رفتن جرات مردن میخواهد...


+: دیشب پدر بزرگ مادریم فوت کرد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:4 توسط Rain boy| |

يه شب كه من حسابي خسته بودم
همين‌جوري چشامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الهي برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد وزن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب ميكنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب ميكنه
ميگه :
چرا اينهمه رج ميكنيد؟
راهتون رو بيخودي كج ميكنيد؟
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جمع بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد كنيد
با فكرتون دنيا رو آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبركنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نيافريده باريك الله گفتم
من كه هواتونو هميشه داشتم
حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختيد
نشستيدو خداي جعلي ساختيد
هر كدوم ازشما خودش خدا شد
از ما و آيه‌هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟
اين همه دين و مذهبه دروغي؟
حقيقتا شماها خيي پستيد
خر نباشديد گاوو نمي‌پرستيد
از توي جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
ازاون قيافه‌هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي، هم از اجانب
گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست؟
پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست؟
چرا زن‌ها اينجوري بد لباسن؟
مردي غيرتي كجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش مي‌چرخن ، نميدونم چشه؟
آهان ، ميخواد يواشكي جيم بشه
ديد يكمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيهه بشكه نفت
يهو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ايست دادن
يارووانستاد ، تا جلوش واستادن
فوري درآورد واسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوريا لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده!
اگه نرم حوري دلگير ميشه
تور خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردن
توي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر مي‌زد
داشت روي اعصابا تلنگر مي‌زد
خدا بهش گفت: ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اينهمه آدم رو معطل نكن
بگير بشين اينقده كل‌كل نكن
يه عالمه نامه دارينخونده
تازه ، هنوز كرات ديگه مونده
نامه تو پر از كاراي زشته
كي به تو گفته جات توي بهشته؟
بهشت جاي آدماي باحاله
ولت كنم بري بهشت؟
محاله
يادته كه چقدر ريا ميكردي
بنده‌هاي مارو سياه ميكردي
تا يه نفر دورو برت ميديدي
چقدر والضالين و ميكشيدي
اينهمه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي روسوندي؟
خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟
نظم و نظام دنيا كشكي كشكي است؟
هر كاي كردي بچه‌ها نوشتن
مي‌خواي خودت برو ببين تو زونكن
خلاصه
وقته يارو فهميد اينه
بازم درست نميتونست بشينه
كاسه صبرش يه دفه سر مي‌رفت
تا فرصتي گير مياورد در مي‌رفت
قيامته اينجا ، عجب جائيه
جان شما خيلي تماشائيه
از يه طرف كلي كشيش آوردن
كشون كون همه رو پيش آوردن
گفم اينا رو كه قطار كردن
بيچاره‌ها مگه چكار كردن؟
ماموره گفت : ميگم بهت من الان
مفسد في‌الارض كه ميگن همين هان
گفت: اينا بهشت‌فروشي كردن
بي‌پدرا خدارو جوشي كردن
به نام دين حسابي خوردن اينها
كفر خدارو درآوردن اينها
بدجوري ژاندارك و اينا چزوندن
زنده توي آتيش انو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردن
خون گاليله رو توي شيشه كردن
اگه بهش بگي كلات‌و صاف كن
بهت ميگه بشين‌و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اينا چه كاره بودن؟
خيام اومديه بطري هم تو دستش
رفت‌و يه گوشه‌اي گرفت نشستش
حاجي بلندشد با صدار محكم
گفت : اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اين هلاكي؟
اين كه نه مدعي داره نه شاكي
نه گردو خاك كرد و نه هياهو
نه عربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفت ِ خورده
آدم خوبيه ف هواش‌و داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم
يهو شنيدن ايست خبرادر دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافيل از اون ور اومد
رفت ري چاپايه و چند تا صور زد
ديدن دارن تخت روون ميارن
فرشته‌ها رودوششون ميارن
مونده بودن كه اين كيه خدايا
تو حشر اين كارا چيه خدايا
فكر مي‌كنيد داخل اون تخت كي بود؟
الان ميگم ، يه لحظه
اسمش چي بود؟
همون كه كارش عالي بود
اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد
همون كه اين لامپا رو اختراع كرد
همون كه كار عالي بود؛ اون ديگه
بگيد بابا ؛ توماس اديسون ديگه
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبياء
وقتو تلف نكن توماس ؛ زود برو
به هر وسيله‌اي اگر بود برو
از رويپل نري يه وقت ميفتي
ميگم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه مفهوم عدالت اينه؟
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پاي منبر
نه شمر مي‌دونست چيه نه خنجر
يه ركعت‌ام نماز شب نخونده
با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
يه كم به اين حاجي نگانگا كرد
از اون نگاههاي عاقل اندر
سفيهش‌و بايد بيارم اينور
با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب كله‌خراي هستيد
بابا عجب جونورايي هستيد
شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حيفه آدم خودشو پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
ميگيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولا ً از كجا ميگيد اين حرف‌و
در بياريد كله زير برف‌و
اون من‌و بهتر از شما شناخته
دليلشم اين چيزايي كه ساخته
درسته گفته‌اند عبادت كنيد
نگفته‌ان به خلق خدمت كنيد؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم تو آسمونا كار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن كرد
نمي‌دونيد چقدر كمك به من كرد
تو دنيا هيچكي بي‌چراغ نبوده
يا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا ؛ يه كم براش دلم سوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ايجا كه رسيده باخته
يكي مي‌اد يه هاله‌اي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد كنار گوشم
گفت تو كله‌آت پر قرمه سبزيست
وقتي نمي‌فهمي بپرسي بد نيست
اون كه نشسته يك مقام والاست
مترجمه ، رفيق حق تعالي است
خود خدا نيست ، نمايندشه
موذد اعتمادشه ، بنده‌شه
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با ان گوشا شنيدني نيست
شما زمينيا همش همينيد
اون ور ِ ميزي رو خدا مي‌بينيد
همينجوري مي‌خواست بلند شه ، نم‌نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم ؛ يكدفعه بيدار شدم

شعر از:خلیل جوادی.


پی نوشت:

دنیا به خوبی های شما احتیاج داره.

تورو خدا مواظب خوبی هاتون باشید...



+.نمیدونم چرا نشد تصویر بزارم.(واسه همین موضوع تاخیر در اپ کردن داشتم.)



نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 15:43 توسط Rain boy| |

 

 

 

قصه عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه

یا به روایت دیگه لیلی جای مجنونه

مجنون سر عقل اومده شده اقای این خونه

تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه

اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره

با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره

میگه باید بسازه و این مثل یه دستوره

همین یه راه مونده واسش چو عاشقه مجبوره...

...

عاقبت لیلی ما مثل گل های گل خونه

تو قاب سرد شیشه ای پژمرده و دل خونه

حکایت عشق اونا مثل برف زمستونه

اومدنش خیلی قشنگ آب کردنش اسونه

قلب تو خالی از عشقو بی نوره سوت و کوره

عاشق کشی مرامته نگات سرده و مغروره

عشقو ببین توی نگاش که از کینه ی تو دوره

یه کاری کن توهم براش چرا عاشقیتم زوره

روزه عشقتو زوره...

احساس همیشه کوره...

هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره

...........................................................................

 

 

 پی نوشت:

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ ان هستم

بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم

اگر از درد من من پرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم

جدائی را حکایت کن که من زخمیه ان هستم

اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم

مجنونم و مستم به پای تو نشستم اخر ز بدیهات بی چاره شکستم

مجنونم و دل را به چشمان تو بستم هوشیار شدم اخر از دام تو رستم

برو راه وفا اموز که من بار سفر بستم

دگر اینجا نمی مانم رهائی از وفا جستم

برو عشق از خدا اموز که من دل را بر او بستم

نمیخواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:57 توسط Rain boy| |

 

 

دوست دارم زیر درخت انجیر بنشینم و قلمم را در دستان بگیرم ومانند کودکی هایم نقاشی بکشم و از زندگی های ساده تنفس بکنم.

از زندگیه ساده ای که از نقاشی کودکی هایم پیداست الهام بگیرم و زندگیم را برای همیشه ساده بگذرونم.

دوست دارم با قلم توی دست هام بر روی برگ های انجیر از خنده های شیرینی که هر بزرگی را به خنده وا میداشت بنویسم.

دوست دارم از شیطنت های کودکی هایم بنویسم از آن زمانی که برای کشیک دادن پای آن درخت تنو مند می ایستادم.

دوست دارم از صدای کلاغ هایی که وقتی میدمشان از ترس پا به فرار میگذاشتم بنویسم.

دوست دارم یک روزی جیر جیرک را پیدا کنم زیرا صدایش بود اما خبری از خودش نبود.

دوست دارم از نفس هایی که در آغوش گرم مادرم میکشیدم بکشم.

دوست دارم صدای سکوتم را بر روی برگ های درخت انجیر فریاد بزنم.دوست دارم فریادم را نقاشی بگشم.

دوست دارم در سکوت کوه سکوت کنم و خود را سنگ صبوری برای هر صدایی بیابم.

وه که چه زیبا میشد اگر کوه صدای سکوتم را به بازتابی عظیم تبدیل میکرد تا تو هم بتوانی آن را بشنوی.

وه که زیبا میشد فریاد سکوتم را میتوانستی از روی برگ های انجیر بفهمی و به کوه بگویی.

کاش جرات آن را داشتم که به دوران کودکی باز گردم.

کاش جرات کودکی ام را داشتم.و هر کاری را دوست داشتم و شادم میکرد انجام میدادم.

کاش مانند کودکی تنها دلخوشی ام مادرم بود.

کاش مانند کودکی که تنها به مادر خود توکل میکند من هم بتوانم فقط به خدا توکل کنم.

دوست دارم با تو در کوچه ی تنهایی خودم قدم بزنم و با نگاه تمام مفهوم را برسانم.

دوست دارم دستانت در دستانم باشد و تمامی بدی هایم و بدی هایت از میان انگشتانمان بیرون بریزد.

دوست دارم فقط زمانی که برایم مشکل سختی پیش می آید به یاد خدا نباشم بلکه در تک تک ثانیه هایم با او اونس داشته باشم.

 

پی نوشت:

برای دلم گاهی مادری مهربان می شوم
دست نوازش بر سرش می کشم و می گویم: غصه نخور عزیزکـــــــــــــم می گذرد ...
برای دلم گاهی پدر می شوم
خشمگین می گویم: بس کن دیگر بزرگ شدی ...
گاهی هم دوستی می شوم مهربان
...دستش را می گیرم و می برمش به باغ رویا، کنار تو
دلم از دست من خسته است...

 دلم از دست من زخم خورده است... مرا ببخش قلب من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:36 توسط Rain boy| |


Design By : Night Skin